نجم الدين ابو الرجاء قمى
368
تاريخ الوزراء ( فارسى )
كشيدن 89 پ روز سپيد ديو است و شب رنگى و مردم كودكان گهواره ، به ضرورت ترسان و لرزان بايد بود 139 پ روز صبوح جرعه بر سر گل ريزند 117 پ روز عمر ايشان به نماز شام رسيد 157 پ روز كوتاهبخت 72 ر روزگار آهك داروى چشمها كرده است 113 ر روزگار از حكم او پاى بيرون ننهد 210 ر روزگار از اقبال اطلس كه جهت جاهلان مىدوزد ، كلهوار به عالمان نمىبخشد 220 پ روزگار او بر اكتساب محامد مقصور است 193 ر روزگار او را چنان بيفشرد كه خون به ناخنش بيرون آمد 76 پ روزگار او را چون گل ببوييد و بينداخت 214 پ روزگار او شبى بود كه در آن وطواط هيچ نبيند 116 پ روزگار بر كسى خشكريش كردن 81 پ روزگار به حادثهء مرگ مردم آبستن است ، لابد باشد روزى بار بنهد 40 پ روزگار به هر دم كه كامى زنيم به حساب عمر ما مىشمارد 140 ر روزگار پوستين باژگونه كرد 119 ر روزگار چون دريا است ، گاهى ببخشد و گاهى بكشد 200 ر روزگار چون گل دو روى است 80 پ روزگار چيرهدست تيزپاى 212 ر روزگار خار فنا نهاد 190 ر روزگار دشمنروى 154 پ روزگار دوستكامى او بر دست داشت 222 ر روزگار رنگآميز بدعهدتر از گل است و سياهدلتر از لاله ، چون سوسن سنان دارد و چون بيد خنجر 120 پ روزگارش شبى آمد چون چشم آهو كه در آن نه ماه بود نه چراغ و نه آتش 23 پ روزگار شبى شد كه آن را فردا نبود 203 پ روزگار شيدا بسيار شكل كه در عقل نباشد ، پيدا كند 25 پ روزگار شيشهء احتسام او بر زمين زد 136 پ روزگار صدرنگ آميخت 202 پ روزگار عنوان سعادت آمدن 159 پ روزگار غدار به خون مردم تشنه است 219 ر روزگار گذراندن 186 ر روزگار مطربى بود كه راه به پردهء طربانگيز نمىبرد 209 پ روزگار نيافتن 189 پ روزگار هر روز جماعتى را درربايد ، و به دست مرگ بازدهد ، و جماعتى را بگذارد 140 ر روزگار همه روز روشن نباشد 2 ر روزگار همايون 220 ر